دلم پر می شود از غم، غمی که غمخوار آن تنها خودت هستی!
دیده ام پر می شود از اشک، گلویم می گیرد از بغض و آه، زبانم اما بند می آید...
نمی دانم چه می خواهم! ولی بدون تو بدون نام و یاد تو نمی خواهم از این هستی به تن مستی!!
از شبنم نشسته بر گونه نيلوفر
چه كسي مي داند كه خدا باران است؟
باراني كه بر گونه نيلوفري ميهمان است
خدا مي داند...
"متن کامل رو در ادامه مطلب بخونید"
هر چقدرم که بهش اعتبار می دم تا بلکه دیگه این بار تکمیل بشه ولی باز وسط راه کم میاره.
باید فکر دیگه ای براش بکنم. شاید این بار دیگه پیمانکارشو عوض کنم!
آخه چند سال پیش از اینا قرار بود این جاده افتتاح بشه، یادش بخیر اون موقع با چه شرور و حرارت
خاصی شروع به ساختنش کردم!
همه چیزم واسه ساختنش مهیا بود، پیشرفت قابل ملاحظه ای هم داشت ولی بعد یه مدت کار خوابید
بعد از اونم دیگه چندان پیشرفتی نداشت.
هر چند گزارشاتی هم که از روند کار می رسید حاکی از اون بود که پیمانکار باید عوض بشه ولی سهل
انگاری خودم بود که تا امروز این کارو نکردم. دیگه تصمیم گرفتم عوضش کنم، خوب دست من نیست که،
هر کی توانایی و لیاقتشو داره باید بیاد و کار کنه این یه جاده معمولی نیست خوب پیمانکارشم نباید یه
آدم معمولی باشه!!
"جاده عشق به زودی به بهره برداری خواهد رســــید"
ای کاش مرا شوق رسیدن به کسی بود
ای کاش هوس می شد و در سر هوسی بود
ای کاش که این بار مرا یار، کسی بود
اولین لبیکت را کی خواهم شـــنید؟
ای شنونده ناگفته های دلم!
بشنو کلماتی را که سالها در پستوی دلم محکوم به حبس بوده اند
جملاتی که جنسشان از پاک ترین و زلال ترین واژه هاست. واژه هایی که فرشتگان درگاهت سالهاست که غبطه اش را میخورند!
واژه هایی از جنس بلور، به رنگ آبی دریا.
واژه هایی از ژرفای دریای بندگی.
واژه هایی که تــنـها با تــو معنـا می شوند...
ببارید و ببارید و ببارید...
گویی تنها اشکهایم قادر به سخن گفتن می باشند، زبانم حقیر است در برابر چشـــمهایم
ببارید ای چشمهای من، ببارید تا برویند درختان سبز ایمان در باغ بندگی.
ای تنها بازماندگان من ببارید.
این بار زبانم باشید در برابر او...
که پر خواهم کشـــید از مرزهایی که حکم به ایستادن میدهند، به ماندن. پر خواهم کشید بر بالای دیوارهایی که محبوسشان بودم.
پـــرواز!، حس زیبای رهـایی از مـــرزهایی کـه در آن انسانـم!
پرواز از مــرزهای انسانیت به سوی انسانیت!
پرواز برای همـــیشه ...
قطارها روی ریلهای زندگی حرکت می کنند، خیلی وقته که حرکتشونو شروع کردن، درست از لحظه ای که اولین مسافرای اون یعنی آدم وحوا وارد این دنیا شدن، قطار زندگی هم آماده حرکت شد. آره یه قطار واسه دو نفر!
بعد به مرور مسافرا زیاد شدن و قطار ها هم شلوغ تر شد و البته قطار به قطارها تبدیل شد.
ولی ریلها همون ریلها بودن، مسیرها بودن که با اضافه شدن مسافرا بوجود می اومدن.گاهی هم بین این مسافرا ، آدمایی بودن که نمی دونستن کجا میرن، فقط محض این که حركتي كرده باشن و از قطار زندگیشون جا نمونده باشن سوار یکی از این قطارها می شدن!
چه مسیرهای پر پیچ و خمی ! بعضی مسیرها سرسبز و دلنشین بود، اما این فقط طول مسیر بود، مهم مقصد بود. ولی خیلی ها اینو نمی دونستن، اونا مقصدشونو فقط به خاطر زیبایی مسیر انتخاب کرده بودن، مقصد براشون اهمیتی نداشت. ولی ای کاش یه خورده هم به مقصد فکر میکردند و فریب زیبایی مسیر رو نمی خوردن...
سودای ترا بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا بهانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
مار را سر تازیانه ای بس باشد
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود هم درغم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
مولانا